مؤلف مجهول
310
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
شيخ متألم شد و گريان در گوشه ( اى ) نشسته بود كه خواب بر وى غلبه كرد . سر مبارك « 1 » خود را بر بالاى « 2 » سنگى ماند و خواب كرد . پدرش به خواب او درآمد و گفت : اى فرزند عزيز من ! چه متألم نشسته ( اى ) و چه غمدارى ؟ گفت : اى پدر ! حال اين است كه مىبينى . دو سال رياضت سفر و غربت كشيدم ، و مشقت راه ديدم ، و زهر محنت چشيدم ، آخر الامر به مقصود خود رسيدم « 3 » ، عاقبت خداى تعالى چنينم ساخت كه « 4 » به نان گربه محتاج شدم . اكنون پيش والده و اقرباى خود چگونه روم ، و چه گويم ، و چه جواب بدهم ؟ پدرش گفت : اى فرزند ! هيچ دانستى كه از چه رهگذر به اين ورطه افتادى ؟ بزرگوار گفت : و الله اعلم . پدرش گفت : اى فرزند ! از جهت بىفرمانى والده بود كه به اين نوع امرى گرفتار شدى ، كه والدهء تو زياده بر يك سال رضا نداده بود . اين تنبيه بود برين كه من بعد بارى « 5 » سر از فرمان مادر نتابى ، كه هركه سر تافت به اين نوع امور مبتلا گشت . اى فرزند ! بدانكه بىفرمانى از رضاى « 6 » مادر « 7 » به اين مقدارها رساند ، بىفرمانى از امر حق سبحانه و تعالى چگونه بود ؟ غم مخور و متألم مباش و برخيز كه مرا در فلان كوه مخزنيست مستور كه تعلق به تو دارد . از او بردار آنچه حوصلهء تو تقاضا مىكند . و در خوابش نمود « 8 » و غايب شد . آنگاه شيخ از خواب خود بيدار شد . بهفور « 9 » برخاست و دو فلكزده تاراج يافته را يار كشيد و به خود همراه ساخت ، و به جانب آن كوه معهود شتافت . و « 10 » پنج شبانهروز به شتاب مىرفت تا به آن كوه رسيد « 11 » . حيران شد و به هر جانب نگران ماند . متألم ايستاده بود كه بيخودى او را دست داد . در آن بيخودى باز پدرش حاضرش شد و گفت : اى عباس ! چيز نموده را نتوانى يافتن ، بىراهبر راه به كجا توانى بردن ؟ هوش دار و پيش بيا كه اينجاست آن كه به تو نمودار كرده بودم . اين بگفت و غايب شد . بزرگوار به حال خود آمد ( و ) خوشحال شد . قدمى چند كه « 12 » رفته بود ، رسيد به يك غارى ديد در آنجا آن مقدار گنج كه هيچ حدى نداشت . بزرگوار به اين ياران ! خود گفت : اى ياران ! اين خود معلوم شمايان است كه اين گنج در تعلق من است « 13 » چه فكر خواهيد كردن ؟ درين مقام « 14 » آنها گفتند : اى خواجه ! هرچند برداريم از خزينهء تو « 15 » تنصيف كنيم . شيخ گفت : اى ياران ! ما به تثليت « 16 » راضيم . آنها « 17 » نيز به جان منت داشتند ، و برداشتند آن مقدار كه « 18 » توانستند
--> ( 1 ) - ب : - مبارك ( 2 ) - الف ، ت : در بالاى ( 3 ) - ت : خود نرسيدم ( 4 ) - الف : - كه ( 5 ) - ب : - بارى ( 6 ) - ب : آز رضاى ( 7 ) - ب : + ترا ( 8 ) - ب : نمودار ساخت و ( 9 ) - ب ، ت : بالفور ( 10 ) - ب : معهود مىرفت در پنج ( 11 ) - ب : - به شتاب . . . رسيد ( 12 ) - ب ، ت : - كه ( 13 ) - ب : گنج به من تعلق دارد چه ( 14 ) - ب : - مقام ( 15 ) - ب : خواجه ازين خزينه تو هرچه برداريم تنصيف ( 16 ) - ب : ثلث ( 17 ) - الف ، ت : اينها ( 18 ) - ب : برداشتند آنچه توانستند